من به جنگل رفتم چون سر آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم

گاهی فقط باید خودت باشی !

نمیدونم گاهی دوس دارم با جهان بیرون فقط به اندازه ی یک راه طولانی و خاکی فاصله داشته باشم و غرق بشم و حل بشم توی خودم اون طور که قهوه حل میشه توی آب و  شکر توی قهوه و دیگه مجزا نشم ، حسی که الان دارم زیاد غریب نیست گاه و بی گاه برام پیش اومده که این حس رو داشتم و میخواستم که تنها باشم و با انکی تنها بودن همه چیز حل شده یه بارش اون طور که خاطرم می آد اونقد توی خودم غرق بود و قدم میزم که وقتی به خودم اومدم دیدم چند کیلومتر پیاده روی کردم ، البته گاهی هم یه کمی بستنی همه چیز رو حل میکنه ولی خوب حیف که الان بستنی نیست !

ولی چه شد ،چرا، به چه علت چگونه شد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 17:11  توسط یه دیونه که مرده  | 

چند وقته که احساس میکنم باید برم

فقط برم ، دور شم از خودم ، مردم و خاک

اونقدر دور که حتی نشنوم صدایی از این خاک غریب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 23:29  توسط یه دیونه که مرده  | 

به هر حال بعضی وقتها هم آدم احساس تنهایی میکنه.
alone-man
من مرد تنهای شبم
مهر خاموشی بر لبم
تنها و غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها، غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
***
تنهای تنها، غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خاموشی بر لبم
***
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا با خود و تنها
عابر این شبها منم
***
بی فکر فردا با خود و تنها
عابر این شبها منم
من مرد تنهای شبم
مهر خاموشی بر لبم

دانلود آهنگ من مرد تنهای شبم از حبیب

من مرد تنهای شبم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 17:7  توسط یه دیونه که مرده  | 



از کفم رها شد قرار دل
نیست دست من اختیار دل

هیز و هرزه گرد ضد اهل دل
گشته زین در آن در مدار دل

بس که هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید ز انتظار دل

عارف اینقدر لاف تا به کی
شیر عاجز است از شکار دل

افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل

عارف قزوینی

خیلی دلم میخواد بنویسم! انگار حرکات ای ن دستان من بر روی این دکمه های سفید نمی تونه اون جیزی رو که تو دل دارم رو رو این صفحه بنشونه ! ، احساس میکنم که خیلی دلم گرفته از خیلی چیزا - از خودم از این دل پرم از این دلم میخوامد بنویسم ولی نمیشه - این که هی مدام خودمو گول میدم که اره اگه بخوام میتونم بنویسم و حالا که میخوام بنویسم چیزی ندارم که بنویسم !!

خواب رفته از سرم خوابم نمی بره - مغزم داره باد میکنه و هی بزرگتر میشه و هرچی بیشتر بزرگتر میشه انگار کمتر میفهمه ! - این خاصیت ادم بودنه که گاهی از چیزایی که میفهمی چیزیی دستگیرت نشه ! - گم و منگ و گیج موندم هاج و واج از چیزایی که شنیدم ، کلی بالا رفتم و پایین نیومدم کلی پایین رفتم و بالا نیمودم ولی باز انگار هیچی به هیچی - انگار اصلا دوست ندارم بفهمم این یه حقیقته - شاید باید فکر کنم که یه خوابه ولی با این بی خوابی آیا میشه بازم فکر کنم که خوابه! - اگه خواب باشه چه خواب غمگینی از آب در میاد ! - نه کابوس نیست ! مثال طاوس میمونه که پراشو بسته باشه دقیقا مثل له شدن میمونه - مثل این کمه فکر کنی چیزی هست ولی انگار که نیست . فریب خوردن از خودت خیلی سادس! مثل چشم بستن به چیزی که نمیخوای ببینی - یا ندیدن با چشمای باز !

گاهی فکر مکینم که حق چیه ! گاهی از حق بدم میآد از حق داشتن از حق چکیدن - یعنی این من میتونه چیزیی رو تغییر بده - یعنی تغیر کردن سخت تره یا تغییر دادن -پذیرفتن سخت تره یا پزیرفته شدن ! چه شگرف تناقضی که حتی لحظه ای در ذهمن من را از خودم رها نمیکنم !


اگر چشم داشتم که بر میگذاشتم و آرام میگریستم برای خاطر شکسته چیزی در من که شکل میگیرد از حظور من -اگر این کلمات را میدانستم داستانی مینوشتم به روشنی خاطرارت مبهمی که در من شکل گرفته! ولی حیف که این دستان یاریم نمیکنند- جیف که مشتانم جز بر یر خویش بر جایی فرو نمی ایند .

احساس میکنم تو خودم غرق شدم !

چطور میشه به راحتی از جدایی گفت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 2:15  توسط یه دیونه که مرده  | 

سلام - خوب آدم گاهی وقتا دلش میگیره - مثل من - مثل امروز - خوب دست خود آدم نیست که - دله میگیره !
وقتی هم میگیره نمیشه کارش کرد ، باید باهاش کنار بیای ،

لابد میپرسین چی شد که این طور شده - خوب خودم هم درست نمیدنم ، گاهی وقتی واسه چیزی برنامه ریزی میکنید و با امید منتظر می مونید که وقتش برسه ، بعد تو دلتون از این انتظار کشیدن قند آب میشه و دلتون غنج میره و میفهمیدن که آره شمام اهلی شدین و از اهلی شدنتون لذت میبرین، حالا اگه یهو این برنامه به هم بخوره فکر کنم آدم یه طوری میشه - یعنی دوست داره بشینه و بره تو خودش و سکوت کنه و بذاره زمان بگذره تا همه چیز به خودی خود درست بشه ، البته مطمئنی چیزی جز تو یا چیزی در تو خراب نشده ، زمین می چرخه و آسمون آبیه و هنوز اشک شوره و بساط زندگی هنوز به راهه - نگران نشید چند ساعت دیگه حالم بهتر میشه !

حالا که حالم گرفته - دوست ندارم بگم حالم گرفته به جاش میگم اونقد شاداب نیستم از یه آهنگی خیلی خوشم اومد. یه آهنگ که زنگ صدای خوانندش برام جالب بود و همچنین شعرش !!! آهنگ قدیمی از یه گروه راک قدیمی به اسم Rare Bird ، جالب اینجاست که این گروه تو گروهشون نوازنده گیتار نداشتن اسم آهنگشون هم هست Sympathy به معنی هم دردی !،

آهنگ رو میتونید از اینجا دانلود کنید.

نه این که زبانم خوب باشه ها نه - از بس گوش دادم دیگه برام ساده شد (فکر کنم به 20 باری گوش کردم ).

شعرش رو از خودم مینویسم امیدوارم که درست باشه

when you climb
into your bed tonight
And when you lock...
of the door
Just think of those
out in the cold and dark
cause theres not enough love to go round

And sympathy
is what we need my friend
And sympathy
is what we need
And sympathy
is what we need my friend
cause theres not enough love to go round

[Other]

Now half the world

hits the other half
And half the world
has all the food
And half the world
cause theres not enough love to go round

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:44  توسط یه دیونه که مرده  | 

سلام - نمیتونم بگم که دلم تنکگ نشهد بود !
به قول مولانا :
هر کو دور ماند از اصل خویش     باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم   جفت بد حالان و خوش حالان شدم
نمیخوام بگم که از اهالی بلاگفا هستم - ولی خوب فعالیت نویسندگیم رو از همینجا شروع کردم !، کاملا بی تجربه - کاملا نپخته و خام ، یه مدتی بود که دور از این وبگاه افتاده بودم ، شایدم وبگاه از من ، در اخر مهم این که چیزی توش ننوشتم، این وبگاه زادگاه خاطرات خوب و بدی برام بوده ،یکی از بهترین خاطراتی که این وبگاه دارم آشنایی با بهترین بهترین بوده و بد ترین نشون هم که نمیخوام بگم- اولین پستم این بود :
مرگ
آنچنان پیز روشنی توش نیست ولی خوب اولین پست وبگاه من بود - بلاگ نویسی رو اینطوری شروع کردم ، با یه حس سرشار از نفی همه چیز !!!!،
الان که دوباره دارم مینویسم ، باز سرشار از حسم ولی یه حس دیگه ، یه حس نوستالوژی ، و یه حس دیگه که برای همیشه با من خواهد بود!
یاجوج - به سلام - چطوری بابام جان !
- به اغا ماجوج کی اینقد پیر شدی ؟
یاجوج - پیر خودتی ها - یه بار دیگه حرف بد بزنی خفت میکنم ها!
- باشه قبول فقط از من فاصله بگیر
یاجوج - مگه من ابولا دارم که اینطوری میگیی؟!
- نه جونم یه چیزی بیشتر و وخیم تر از اون !
یاجوج - ماجوج... - ماجوج....
- وای - خوب چکار اون داری دیگه - من که چیزی نگفتم !
یاجوج - میخوام بگم بیاد ببینتت! میگفت دلش برات تنگ شده
- اره جون خودش- واسه من !!
ماجوج - [دالامب]- چطوری تو پسر
- آخ- چرا میزی خوب - به لطف شما بد نیستم
یاجوج - ببین چقد گنده شده واشه خودش
ماجوج - آره - تازه زبونش هم کوتاه شده
یاجوج - خوب تعریف کن ببینم چار میکنی ؟!
- هیچی دعا به جون شما
ماجوج - مگه جون ما چشه که دعاش میکنی ها ؟
یاجوج - ماجوج خان - منظورش اینه که ما رو واسه پاس خدماتمون دعا میکنه
ماجوج - اها- خوب - دعا کن - دعا کن -پیر شی ببین من رو بیشتر دعا کنی ها
- چرا ؟!
ماجوج - خوب من مرافب بودم که کسی نیاد تو بلاگت
- پس همه کار خرابی ها زیر سر توء نه ؟!
ماجوج - ؟! سر در نمیآرم
یاجوج - ببین وبگاه برعکس خونس - هرچی بیشتر بیان توش بهتره
ماجوج - اها - الان مآم
- این خنگ کجا رفت ؟!
ماجوج- هووووووووووی الام میآم برات - اگه جرات داری واستا
- وای دوباره کار دادم دست خودم !
یاجوج - این چیه اوری با خودت
ماجوج - {شتلق}
- آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ - سرمممممممممممممم
ماجوج - تا تو باشی به من نگی خنگ
- وای سرم - الاهی خدا بکشتت
ماجوج - ببین داره دعام میکنه - بذا یکی دیگه بزنم تو سرش
یاجوج - نه میزنی بچه مردم رو میکی
- میگم شما کار ور زندگی ندارین
ماجوج - این داره به من میگه مزاحم - الان با چاقو خفش میکنم
یاجوج - واستا - نرو
ماجوج - الان میام با چماق نصفت میکنم
- وای - تا نیومده من برم - من هنوز کلی آرزو دارم .....
ماجوج - پس کوش این - کجا رفت
{دلنگ}
یاجوج - آخخخخخخخخخخ چرا منو میزنی ها ؟! بی شعور کم تربیت
ماجوج - من قاطی کرده - اگه جرات داری بیا بیرون
{شتلق}{دلنگ}
آخخخخخخخخخ
{غژژژژژژژژژژژ}
یاجوج - تل تو باشی دیگه منو نزنی - آخ سرم
-اصلا چه شد - چرا - به چه علت - چگونه شد؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:56  توسط یه دیونه که مرده  |