تبليغاتX
انجمن شاعران مرده - مرگ

سالهاست که در این کنج خراب آرزو می کنم

ای کاش این ننگ بر من نبود و مرگ مرا تنگ در آغوش می کشید

از خدا سالهاست امید رهایی دارم

نمی دانم

خدا رفته یا من نیستم

اوست که مرا گم کرده یا من او را

خویش را حقیر می پندارم بر این زندان

                                       همچون مترسکی از مزرعه

دوستی من با زندگی همچون دوستی مترسک و کلاغ است

آری

زندگی سالهاست که از من گریزان است

مرگ در پشت سرم به نظاره ایستاده،که من کی خسته ی خویشم

نمی داند که من عمریست مرده ی خویشم

ایستاده تا من کی می ایستم

نمی داند که من در گذر رسیدن به اویم

من مرده ام و مرگ نمی داند

حال آن که زندگی خوب می داند

او بود که مرا در کام مرگ انداخت

و مرگ نمی پنداشت که من اویم

زندگی همچون شرنگ تلخی است

در بن حلق آدمیان که مرگ را ندا دهنده است

زندگی معنای ناتمام یک درخشش ناکامل است

زندگی پایان مرگ است

من مبهوت از گذر روزها حضور زندگی را احساس نکردم

و مرگ را در آغوش کشیدم                        

                                                    مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:25 |